تبليغاتX
قطاری به مقصد خدا


قطاری به مقصد خدا

سلام غریبه

کاش روزگارت غریب نباشد....

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 16:58 توسط گمنام| |

تیر باران عشق خوبان را

دل بیچارگان سپر باشد...

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 13:57 توسط گمنام| |

خیلی سخته آدم راز داری باشی...

خیلی سخته صبور باشی....

خیلی چیزا این روزا سخته،صبور نباشم سفر دیرتره....راز دار نباشم نمیشه ....به خدا نمیشه

یه کارت دعوت برام اومده ، نمی دونم اما دارم میرم...

سوار قطار میشم...

بهت نگفتم چون گفتند نگی بهتره....

حلالم کن

شاید از سفر برگشتم اما اگه بر گشتی نبود

خداحافظ رفیق.

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 22:35 توسط گمنام| |

تا دلت کربلایی نباشد تسبیح و تربت کربلا چه سودی دارد ؟

کسی که مدینه می رود تمام وجودش آتش می گیرد ، تا قدم در عرفات می گذاری فقط ذکر لبانت می شود کربلا و بین الحرمین ...نگاه می کنی آهسته برای خودت عاشورا می خوانی اشک می ریزی و می گویی خدایا کربلا می خواهم ...کربلا

کاش دلم کربلایی شود کاش....

التماس دعا.

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 23:58 توسط گمنام| |

باز من مانده ام و تنهایی ،

دست بر زانوی غم ،

سر به دو دست ،

سردی قطره ی لرزانی بر گوشه ی چشم

و نگاهم حیران ،

خیره در پرده جادویی ........

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 11:34 توسط گمنام| |

من تنها شاعری هستم که دردم را پشت هیچ واژه ایی پنهان نمی کنم

این تنها من هستم که دردمندانه زندگی می کنم و هیچ کس نمی داند ....

شاعرم ، زندگی می کنم ....

اما نمی گذارند من خودم باشم ، تنها شاعری که صلابت خود را به هیچ نفروخت تا که آزاده باشد...

این تنها منم که در قله تنهایی ام

خودم هستم .....خودم بودم و خواهم بود ....

شاعران همه شهیدند!

شهیدان زنده که زندگی می کنند اما هیچ از دنیا نمی خواهد ، آنان به دنبال معشوقه های خود ،

شعر می گویند و شعر می گویند و شعر....

شاعران همه شهیدند ...، اما  این تنها من هستم که برای تنهایی ام شعر گفتم ....

این تنها من هستم که در راه خویشتن در راه تو را دیدن، شهید شدم....

شاعرم ، شاعری شهید که در آرزوی وصل دیوانه می خواندنش

تا ابدیت دیوانه ام ،بگذار دیوانه مرا بخوانند .....

برای رسیدن به تو شهید شدم ، دیوانه بودن که سهل است.......

 

نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 20:10 توسط گمنام| |

هرگز فراموشم نخواهد گشت ، هرگز

آن شب که عالم عالم لطف و صفا بود ........

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 10:9 توسط گمنام| |

خودت را بیا ببر مدینه آنجا که تا به هنگام ورود غربتش تمام جانت را می سوزاند ....

شنیده ایی از قبرستان بقیع ، شنیده ایی از کوچه های بنی هاشم،شنیده ایی از در آتش گرفته ایی که

آنجا مادری پهلویش را شکستند ........شنیده ایی...،

اما زبانت بند می آید وقتی که می بینی چه کردند .....دلت می گیرد از بغض قبرستان بقیع ....آری دلت

میگیرد که نمی گذارند آن چهار قبر غریب را ببینی .....

مدینه مدام دنبال کسی می گردی ...دنبال یک بهانه برای نداشتن هایت

اینجا مدینه است  همان جائی  که مدام از او خواستی ...حالا آمدی ، آیا آرامی ؟

اینجا فقط دلت بهانه مادری را می گیرد ...........مادری به نام فاطمه (س)

 

نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 20:57 توسط گمنام| |

شب جمعه یادت هست رفیق

دعای کمیل در مدینه و مکه .........

قبرستان بقیع رفته بودیم ....نگذاشتند که ببینیم چهار قبر غریب را .....چه حالی داشتیم

سلام من به مدینه ......

سلام من به مدینه.....

دلم اینسان دلتنگ توست .....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 19:42 توسط گمنام| |

بوی یاس با آدم حرف می زند .

خیلی حرف ها را من فقط از بوی یاس شنیده ام.

گل یاس بو ندارد .

آنچه از او می تراود ،

خاطره های معطر،

خیال های لطیف و پنهانی و پاک و خوب شاعری است.

شاعری که هیچ کس او را نمی شناسد.

شاعری که خود را هم اکنون ،

در عمق متروک محرابی مخفی کرده است.

نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 18:26 توسط گمنام| |


Design By : Night Skin